<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پسر خوب</title>
<link>http://iranhoma.blogfa.com/</link>
<description>دوستانه ای از یک دوست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 21 Aug 2009 16:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>در آورده اند که ...</title>
<link>http://iranhoma.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3399ff size=4&gt;در آورده اند که.... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سالکی شیخ را به گفت:از چه روی هرچه زنیم به در بسته خوراد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیخ بفرمود:در چه باب؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عرضه آورد:فی باب المکاشفات السیدات!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیخ بفرمودش:هذا قوم ابواب قلوبهم مغلوقه و ابواب فمهم مفتوحه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدیث شیخ را سالک مفلوک کفایت آمد،جبین سپاس بر تربت قدوم شیخ بسایید و تا در قید بود در این باب مکاشفت ننمود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کثر الله کراماته و غفر الله ذنوبه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 16:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranhoma&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>iranhoma</dc:creator>
<guid>http://iranhoma.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امام زاده درخت!</title>
<link>http://iranhoma.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3399ff size=4&gt;امام زاده درخت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا همین چند وقت پیش که از کنار اون محل رد می شدم، فکر می کردم باید شخص مهمی پای اون درخت دفن باشه که عصرای پنج شنبه اون قدر دور و برش شلوغ می شه و مردم پارچه های سبز گره می زنند،اما زیاد طولی نکشید که متوجه شدم تنها دلیل اجتماع مردم فقط و فقط خود همون درخته!درختی که نه تنها سبز نبود بلکه آن قدر خشک و پوسیده بود که اگه فقط یک فوت با سرعت یک سانتی متر در سال از نزدیکی اون منطقه عبور می کرد کل درخت و محله های اطرافش رو تا خود پایتخت گینه زامبیا حمل می کرد! خب البته این از کرامات درخت مذکور بود که هر چه بیشتر می گذشت من از افراد مختلف معجزات بیشتری میشنیدم و ارادتم به ایشان افزون تر می شد! از شما چه پنهون خود من هم چند باری وسوسه شدم به زیارت این امامزاده برم فقط تنها موضوعی که مانع این عمل من می شد این بود که بالاخره موقع حاجت خواستن باید این درخت رو چی صدا کرد؟! البته پس از مدتها تلاش متوجه شدم اهالی محل قبلا زحمت این کار رو هم  کشیدن و آن درخت مقدس را با عناوینی چون؛دخیل یا درخت ،ادرکنی یا شجره و امثال هذا صدا می کنند!! تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 11:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranhoma&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>iranhoma</dc:creator>
<guid>http://iranhoma.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حی علی الجومونگ !</title>
<link>http://iranhoma.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3399ff size=4&gt;حی علی الجومونگ !&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند وقت پیش با دوستی به پارک رفته بودیم٬حدود ده دقیقه ای به اذان مانده بود که گفت پا شو بریم خونه.گفتم آخه هنوز چند دقیقه مونده به اذان٬خونه هم که نزدیکه٬همین که اذان بگن راه بیفتیم تمام نشده می رسیم خونه.قبول نکرد٬بالاخره حرکت کردیم به سمت خونه در طول این مسیر کوتاه مدام به خودم می گفتم یاد بگیر!! هنوز اذان نگفتن آقا می خواد برای نماز آماده بشه!همه ی جوانب رو پیش بینی می کنه که مبادا کاری پیش بیاد و نمازش چند ثانیه این ور اون ور بشه.خلاصه با هر قدم ایشان مراتب ارادت و اخلاص اینجانب به شخصیت معنویشان بیشتر می شد٬این مراتب با شتاب ثابت ادامه داشت و زمانی با یک سیر صعودی مواجه شد که شخص ایشان نماز سه رکعتی مغرب را پنج رکعت ادا کردند!! در این لحظه بود که اینجانب در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی بسیار شرمسار شدم و از درجات ایمان ایشان به شگفت آمدم و به احوال ایشان بسیار غبطه خوردم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تصور بفرمایید بعد از آن نماز معنوی وقتی ایشان به سمت تلویزیون حرکت کرده و آن را روشن نمودند تا گویا برنامه مورد علاقه خود را تماشا بفرمایند،با صحنه فجیع پخش زنده فوتبال لیگ برتر انگلستان مواجه شدند،در آن لحظه اینجانب با آن حال نامناسب ایشان،از بین جملات حضرتش یک کلمه جومونگ را شنیدم و الباقی کلا مربوط به اعضای خانواده ی جناب ضرغامی و فوتبالیست های بی چاره انگلیسی می شد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غفرالله ذنوبه و سترالله سیئاته!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 May 2009 17:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranhoma&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>iranhoma</dc:creator>
<guid>http://iranhoma.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیخ الرییس</title>
<link>http://iranhoma.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=4&gt;شیخ الرییس&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صبح جمعه شیخ مهدی کروبی برای سخنرانی به دانشگاه آمده بود.آمفی تئاتر دانشگاه جا برای سوزن انداختن نداشت،باورم نمی شد این همه استقبال  بشه.با وجود تاخیر حدودا نیم ساعته ی شیخ جمعیت بسیار پرشور و خندان بودند.نمی دانم چه جاذبه ای در مهدی کروبی وجود دارد که حدود هفتصد هشتصد نفر که خیلی هاشان هم سر پا ایستاده  بودند تا آخر سخنرانی بدون خستگی و با چهره های خندان به صحبت هایش گوش دادند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ابتدای مراسم با تلاوت قرآن و نواختن سرود ملی آغاز شد.در ادامه معاونت دانشجویی برای سخنرانی و خیر مقدم به جایگاه دعوت شد که در ابتدا چندان مورد استقبال حضار نبود ولی موقع قرار گرفتن پشت تریبون به شدت  تشویق شد.سخنرانی خوب و قابل قبولی داشت نکته قابل توجه اش هم این بود که وقتی داشت از استان بوشهر با عنوان دیار نخل و دریا و شرجی و گرما و...یاد می کرد یکهو یه نفر بلند گفت بیابوووون!!که سالن منفجر شد آخه امروز واقعا هوا بد بود و پر از گرد و غبار.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در ادامه هم خانمی از دانشجویان دانشگاه برای خیر مقدم آمد که لحن صحبتش بسیار مناسب برنامه های خرد سالان بود و هر چه سعی می کرد حماسی صحبت کند فایده ای نداشت در بین صحبت هایش هم جمله ای گفت که من نفهمیدم چی شد.&quot;زنان در طول مبارزه با استعمار چشم دشمن را تار کردند اگر چه تار نپوشیدند!!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از صحبت های یکی دو نفر از دانشجویان و خیر مقدم به شیخ خانم جمیله کدیور پشت تریبون آمد وخیلی سریع انتقاد از دولت فعلی را شروع کرد.&quot;ظرف سه ونیم سال گذشته وضعیت امنیت ،اقتصاد و... دچار بحران های فراوان شده است&quot;مورد تشویق قرار گرفت.در ادامه وقتی داشت از شیخ تعریف وتمجید می کرد و این که سالها با شیخ بوده شخص بی تربیتی چیزی گفت که از شیخ شرم دارم بیانش کنم!وقتی هم داشت بیانیه های سه گانه شیخ را یک به یک می گفت سومین مورد ش را فراموش کرد که یکی از حضار به کمکش آمد و با صدای بلند گفت &quot;پنجاه هزار تومن&quot;!!سالن یکصدا خندیدند،البته خیلی سریع جمع شد واز ردیف جلو به کمک خانم کدیور آمدند وایشان ادامه داد اصلاح فرایند مدیریتی یا شاید یه چیزی در همین حوالی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نوبت به شیخ رسید با تشویق یکپارچه حضار پشت تریبون رفت،از شیخ خواستند روی صندلی بنشیند که شیخ برای این که نشان دهد هنوز آنقدر پیر نشده! چند دقیقه ای را ایستاده صحبت کرد و بعد هم برای پاسخ به سوالات با خانم کدیور و حق شناس و یکی از نمایندگان استان بر روی صندلی نشستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ابتدا سخنانش را با نقل قولی از امام آغاز کرد که &quot;خدا هم کارگر است&quot;و راجع به روز کارگر، پرستار و معلم صحبت هایی کرد.بعد هم که داشت از مبارزات ضد انگلیسی بوشهری ها صحبت می کرد گفتند&quot;مبارزان جنوب زانو و دماغ دشمن را به خاک مالیدند&quot;در ادامه هم در ارتباط با معرفی &quot;خانم وزیر &quot;در کابینه شان صحبت کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس از سخنان شیخ دانشجویان یک به یک سوالات خودشان را پرسیدند.یکی از دانشجویان پشت تریبون رفت و پس از سلام و خیر مقدم به &quot;پیر اصلاحات&quot; خیلی ریلکس گفت:&quot;بعد حکومت خیلی فاسده!!&quot;سالن برای لحظاتی ساکت شد چند نفر با صدای بلند گفتند خودتو کنترل کن عده ای هم تشویق کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نقطه جنجالی جلسه وقتی بود که محمد جواد حق شناس از مسولان حزب و روزنامه اعتماد ملی از دولت به شدت به دلیل انحلال سازمان برنامه و بودجه انتقاد کرد در همین لحظه یکی از حضار که حدودا پنجاه ساله به نظر میرسید با صدای بلند صحبت های حق شناس را قطع کرد و ازکروبی خواست برنامه هایش را ارائه کند و تنها از دولت انتقاد نکند.بحث بالا گرفت مجری از وی خواست نوبت را رعایت کند واگر سوالی دارد به جایگاه بیاید ولی طرف دست بردار نبود و از کروبی خواست دیگر این حق شناس را با خود ابن ور آن ور نبرد!!خلاصه به زور اعتراض مجری و حضار و در خواست شیخ کروبی طرف راضی شد پشت تریبون برود ولی نمی دانم ان ردیف های جلو چه اتفاقی افتاد! که مجبور شد برگردد و در ادامه هم علی رغم در خواست های شیخ برای بیان صحبت هایش از سالن بیرون رفت.بعد از این اتفاق شیخ از تمام مخالفان و رقبا در خواست کرد&quot; کاسه صبر خود را پر وباز کنند&quot;!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دانشجویی از آقای کروبی پرسید آیا امکان اجماع و کناره گیری شما وجود دارد که سالن به جای شیخ پاسخ آری دادند آما شیخ با صراحت رد کرد!من کلا تا آخر جلسه متوجه نشدم این جمعیت دقیقا برای چه آمده بودند!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کم کم سوالات داشت صریح تر می شد دانشجویی از شیخ در ارتباط باشهرام جزایری پرسید که شیخ گفت جزایری به خیلی ها پول داده بود &quot;سر ریزش گیر من آمد&quot;!!و ادامه داد باید پرسید سیصد میلیارد شهرداری و یک میلیارد دلار فروش نفت اردبیل چه شده!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از شیخ پرسیده شد در انتخابات 84 شما معتقد بودید حقتان ضایع شده ،شما که نتوانستید از حق خودتان دفاع کنید چطور می خواهید از حق این ملت دفاع کنید؟! که آقای کروبی گفتند من به رهبری گفتم به نتیجه انتخابات اعتراض دارم که ایشان فرمودند وزارت کشور می گوید تخلفی صورت نگرفته شما هم می گویید اعتراض دارید و شیخ ادامه داد &quot;حالا من چیکار کنم؟!&quot;و بعد هم شیخ کلی از دوستان اصلاح طلبی که وظیفه اجرا و برگزاری انتخابات 84 را بر عهده داشتند گلایه کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دانشجویی از شیخ در ارتباط با نحوه رابطه با آمریکا پرسید که یکی از حاضران فرمودند&quot;آخه این سوال بود پرسیدی&quot;!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شیخ درادامه از کسانی که مدعی مدیریت جهان هستند خواست مشکل گوجه فرنگی را حل کنند و از مدیریت جهان دست بردارند!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در پایان مراسم هم مجری تپق نهایی را زد و از شیخ اصطلاحات!!!تشکر کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 May 2009 06:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranhoma&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>iranhoma</dc:creator>
<guid>http://iranhoma.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهرمانان</title>
<link>http://iranhoma.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=4&gt;قهرمانان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک روز قبل از قهرمانی استقلال توی ایستگاه اتوبوس عنوان یکی از مطالب کیهان ورزشی که مسافر کناردستیم داشت می خوند نظرم رو جلب کرد.عنوانش دقیقا یادم نیست ولی مضمونش این بود که قهرمانی استقلال سرآغاز جنجالی بزرگ خواهد بود و شاید اشاره ای بود به مباحث اخیر در ارتباط با تبانی در فوتبال.به هر حال استقلال قهرمان شد و هیچ آبی هم در هیچ جایی تکان نخورد و هیچ کس به هیچ چیز و هیچ کس مظنون نشد تا فوتبال همچنان پاک بماند وامیر قلعه نویی بتواند آن روز را روز پاک فوتبال و مجید جلالی را خیلی مرد بنامد و ازامام زمان تشکر کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در روزی که ذوبی ها چهار گل خوردند که اگر نگوییم بی سابقه  کم سابقه بود تا باز هم انگشت اتهام به سوی عیسی اندوی بی چاره دروازه بان ذوب آهن که جزو بهترین دروازه بانهای لیگ برتربود نشانه رود وی که از سال آینده به دلیل ممنوعیت استفاده تیمها از دروازه بان خارجی دیگر نمی تواند در ایران بازی کند گلهایی خورد که پیش ازاین به این راحتی ها نمی خورد تا بازهم همانند بازی با پگاه گیلان متهم به تبانی به تحریک استقلالی شود اگر چه در آن مورد با حمایت باشگاه روبرو شد و مدیرعامل ذوب او را از با شرافت ترین بازیکنان خارجی ذوب آهن خواند اما آذری گفت مسایلی زیادی در ارتباط با ناپاکی های فوتبال می داند و اگر زمانی در فوتبال نبود آنها را بیان خواهد کرد حالا شاید این دروازه بان تنها گناهش این باشد که آفریقایی است و در آنجا نیز مانند کشور ما همه چیز به وفور وجود ندارد که حالا برای فوتبالشان مثل ما میلیارد میلیارد خرج کنند آخر سر هم از فلان تیم عربی پنج تا پنج تا گل بخورند و سر نوشت صعود تیم ملی کشورهم در گرو اوضاع کواکب و احوال صور فلکی باشد.گناه دیگرش هم این است که به خوبی فارسی می داند و مثلا اگر آقایی از باشگاه استقلال با ایشان تماس بگیرند و بگویند که اگر استقلال قهرمان نشود دل میلیونها هوادار خواهد شکست آن وقت کدام انسان با وجدانی حاضر می شود به میلیونها پشت کند و بی خیال هر چی وجدان و انسانیت است بشود.عمرا اگر عیسی بتواند،باور کنید اگرمن هم جای عیسی بودم همین کار را میکردم همه اینها وقتی بیشتر معنی پیدا می کند که بدانیم جایزه تیم قهرمان تنها همان جام قهرمانی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مسیله تبانی در فوتبال بحث تازه ای نیست و سال قبل هم در بازی فینال جام حذفی بین استقلال و پگاه باز هم این مباحث به وجود آمد اما مملکت ما هر عیبی که داشته باشد یک حسن خیلی بزرگ هم دارد و آن این است که  تقریبا همیشه و در همه ی زمینه ها دموکراسی کامل برقرار است و همواره حق با اکثریت است واز آنجایی که پرسپولیس و استقلال پر طرفدار ترند باید به هر قیمتی قهرمان شوند. اینجاست که واقعا باید حرفهای شخصی که هیچگاه جدی گرفته نشد یعنی محمد مایلی کهن را جدی گرفت که قهرمانان سال های اخیر هیچکدام شایسته نبوده اند.حالا چرا هیچ وقت یک تحقیقات کامل و جامعی صورت نمی گیرد تا از همه رفع اتهام شود و دیگر این و آن را بی جهت متهم نکنیم وبا آبروی برای مثال این عیسی اندوی بی چاره بیش از این بازی نشود من نمی دانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا کمیته انضباطی تا میتواند این و آن را احضار کند ودر نهایت هم فلانی و فلانی ریش گرو بگذارند و همه چیز مثل همیشه با ماچ و بوسه به خیر و خوشی به پایان برسد.ولی من همیشه به یک چیز غربی ها خیلی حسرت میخورم و آن این است که آنها ریشی ندارند که گرو بگذارند تا همه چیز به خوبی و خوشی ختم به خیر شود،آنها متاسفانه معمولا راه دشوارتر و بی فایده تر را انتخاب می کنند،وقت وهزینه فراوان میگذارند تا حقیقت را کشف کنند و در نهایت هم مثلا راجع به مسئله تبانی در فوتبال ایتالیا جام ها را به قهرمانان واقعی باز می گردانند و افراد خاطی را به شدت جریمه می کنند و تیم های متخلف را به لیگهای پایین تر می فرستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از فوتبال این مملکت هر چه بگوییم کم است از بازی های سراسر هیجان دربی که هیچکس قادر به پیش بینی نتیجه اش نیست حتی سازمان ورزش،از تماشاگرهای فهیم گرفته که همواره نه تنها بازیکنان و مربیان را مورد تشویق قرار می دهند بلکه از خواهران و مادران آنان نیز کمال امتنان را دارند،تا بازیکنان اکثرا تحصیل کرده ی دارای مدارک سیکل کامل و ناقص که آن قدر دارای فهم و کمالات هستند که تفاوت موتور گازی چندسال پیششان را با bmwی مدل 2009امروزشان به راحتی درک می کنند و بدون اجازه مادرشان حتی با منشی باشگاه هم سلام و احوال پرسی نمی کنند ،حالا بگذریم از اینکه خدا نکند بازی ها واردوهای خارج از کشور خصوصا در امارات پیش بیاید چون آن وقت این جوانان با حیا و برومند وطن مجبور می شوند تمام مدت اردو را در هتل محل اقامت بمانند تا خفه شوند حتی شبها! ما حصلش هم می شود دریافت گل به تعداد انگشتان یک دست از فلان تیم عربی و  سرنوشت صعود به جام جهانی در هاله ای از ابهام. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 15:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranhoma&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>iranhoma</dc:creator>
<guid>http://iranhoma.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اصلاح الگوی مصرف</title>
<link>http://iranhoma.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید شما هم یادتان باشد که تا چند سال پیش اسامی انتخابی برای سالها همگی مضامین اعتقادی و فرهنگی داشتند ولی نمی دانم به کدام سو می رویم که باید سالی را با عنوان  اصلاح الگوی مصرف داشته باشیم.اصلاح یعنی اینکه یک جای کارمان عیب پیدا کرده که باید درستش کنیم.آنجا امروز الگوی مصرف مان است.همیشه گفته شده است که کمترین نقش را در وقوع انقلابمان اقتصاد داشته اما امروز همه چیزمان زیر سایه ی اقتصاد تعریف می شود و همه ی انقلاب دارد می دود تا آن را سامان بخشد.البته نمی توان امروز را با چند سال پیش مقایسه کرد اما بسیار آشکار و نمایان است که جامعه با سرعت در حال تغییر است و کم نیستند الگوهای نامناسبی که در میان ما رواج یافته اند.امیدوارم اقتصاد تمام زندگی ما نشود اگر چه بدون آن زندگی کردن ممکن نیست!!شاید دلیل اینکه امروز به این الگوهای نامناسب در رفتار و اخلاق رسیده ایم این است که آن سالها که باید فرهنگ و اخلاقمان را سامان می بخشیدیم درست عمل نکرده ایم و تمام آن سالها تنها به شعار اکتفا کردیم.خداوند عاقبت همه ی ما را به خیر کند! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 19:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranhoma&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>iranhoma</dc:creator>
<guid>http://iranhoma.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نخل و شمشیر</title>
<link>http://iranhoma.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                                      &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز دقیقا هفت روز از رفتن پدر و مادرم به حج میگذرد. روز پرواز وقتی برای بدرقه و خداحافظی به فرودگاه رفتم هواپیمای سعودی با رنگ سبز و نشان نخل و شمشیر توجه ام را خیلی به خودش جلب کرد.این نشان را بارها از شبکه های سعودی دیده ام ولی اولین باری بود که با خودم فکر کردم واقعا این نشان یعنی چه؟!نخل در عربستان امروز چه جایگاهی دارد؟!سرزمینی که امروز بیشترین تولیداتش نوشیدنی های رانی و شانی و سس فلفل گلوریاست و مردم و مسولینش بیشترین دغدغه شان نفت و سهام و برج سازی است آیا کسی نخل هم می کارد؟! حالا شاید بگویید نخل به چه دردی می خورد؟!پرسش من این نیست که به چه دردی می خورد،مسئله این است که وقتی چیزی برای کشوری نماد می شود باید بتوان در تمام جامعه نشانش را دید.در کشورهای عربی،امروز آیا شمشیرها جز برای رقص از نیام بیرون می آیند یا اسبها و شترهایشان که همگی نشان دلاوری وجنگاوری است جز برای مسابقات زیبایی یا سرعت استفاده می شوند؟باز شاید بپرسید آخر مگر کسی امروز با شمشیر و شتر هم می جنگد؟! نخیر ولی آیا با همان سلاح های امروزیشان تا کنون چنین کاری را برای دفاع از هم کیشان و هم زبانان خود کرده اند یا لا اقل جرات یک اظهار عقیده ساده را داشته اند؟! باز هم شاید بگویید بابا ولمان کن!!!!جنگ،جرات،دفاع،عزت و.... که چی؟!!همه ی اینها را گفتم که یک سوزن به آنان و یک جوال دوز به خودمان زده باشیم!خداوند نیاورد روزی را که مردمان سرزمینی به نمادهای کشورشان،به عقاید و رسومشان و یا به پرچمشان بی اعتنا و بی اعتقاد شوند وگر نه،در آن روز دیگر نه شمشیرها برقی دارند ، نه خورشیدها نوری و نه شیرها یال و کوپالی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Mar 2009 14:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranhoma&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>iranhoma</dc:creator>
<guid>http://iranhoma.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن چهار نفر</title>
<link>http://iranhoma.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی دانم چه شد که بعد از حدود یک سال دوری از فضای وبلاگ نویسی دوباره هوایی شدم. شاید این اتفاقی که درادامه شرحش را نوشته ام خیلی بی تاثیر نبود علاوه بر آن مصادف شدن آن با نوروز و تعطیلات مجموعه بهانه های من را کامل کرد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من وسلیمان پس از ده سال در مدرسه راهنمایی نمونه دولتی شهدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;اپیزود اول &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; رضا حقیقت؛ مدیر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;لب خندون  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; مثل همیشه خندان بود بدون ذره ای تغییر شاید هم شاداب تر از گذشته کمی چاق تر و خیلی مهربانتر.به گمانم  مدیریت به دهانش مزه کرده!با حوصله و صبورتا پایان من وسلیمان را پذیرفت.می گفت پنج تا هفت سال دیگر بازنشسته می شود با احتساب بیست و پنج سال خدمت وباز هم می خندید.با هیجان و آب و تاب کارهایی را که در مدرسه شده بود باز گو می کرد الحق که مدرسه کلی تغییر کرده بود .برای من نمونه واقعی کسی بود که چیزی را زیاد سخت نمی گرفت و البته همه چیزهم برایش آسان می شد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;اپیزود دوم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ایرج مومنی؛معلم زبان انگلیسی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بی خیالش،بزن بریم از اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  از در که وارد شد دیگر خبری از آن موهای پر پشت  و پر کلاغی نبود، لاغر با چهره ای که  گرد روزگار بر آن نشسته بود وغمی در چشمانش. اما زیاد در چشمانش نماند وخیلی زود بر زبان آورد. خسته بود و پر از گلایه از روشهای آموزشی که حتی در  بهترین دانشگا ه های  ما هم باب شده لا اقل در مورد او که برگزیده ی الگو های برتر آموزشی شده بود و سالها شاگردش بودم می دانستم شعار نمی دهد.می گفت چند روز هفته را که  برای ادامه تحصیل به تهران می رود تنها چیزی را که آموزش می دهند این است که بی خیالش به فکر خودت باش آموزش وابتکار متری چند؟!واقعا متری چند؟!!!به فکر رفتن بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;  اپیزود سوم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;احمد افسری ؛ آشپز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;زمانی برای سرآشپزی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باورم نمی شد هنوز هم آنجا باشد من را خوب به یاد داشت ولی سلیمان را در نگاه اول نه بعد البته  شیطنت های سلیمان را با حرارت تعریف می کرد و همه کلی خندیدیم.هنوز هم آشپز بود آخرین باری راکه سرآشپزی کرد  آبگوشت آنقدر شور شد که من با آن همه عشق به نمک ظهر راگرسنه به کلاس رفتم.بعدا البته گفت که در حین ریختن نمک ، کیسه نمک پاره شد و توی دیگ افتاد نمی دانم کیسه اش سهم که شد!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;اپیزود چهارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمدفرض؛ معلم دینی،عربی،قرآن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اشکها و لبخندها &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هیچکدام از ما را به خوبی به  یاد نداشت بر خلاف سلیمان به نظر من هنوز هم همان چهره آرام و متین را با لبخندی پدرانه بدون تغییر حفظ کرده بود شاید به این دلیل که همان موقع هم ازدیگر همکارانش به میانسالی نزدیک تر بود هنوز هم بغضش را یک روز بعد از کنفرانس برلین در کلاس دینی از یاد نمی برم خیلی از دست اکبر گنجی ناراحت بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 10:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranhoma&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>iranhoma</dc:creator>
<guid>http://iranhoma.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
