آن چهار نفر
نمی دانم چه شد که بعد از حدود یک سال دوری از فضای وبلاگ نویسی دوباره هوایی شدم. شاید این اتفاقی که درادامه شرحش را نوشته ام خیلی بی تاثیر نبود علاوه بر آن مصادف شدن آن با نوروز و تعطیلات مجموعه بهانه های من را کامل کرد!
من وسلیمان پس از ده سال در مدرسه راهنمایی نمونه دولتی شهدا
اپیزود اول
رضا حقیقت؛ مدیر
لب خندون
مثل همیشه خندان بود بدون ذره ای تغییر شاید هم شاداب تر از گذشته کمی چاق تر و خیلی مهربانتر.به گمانم مدیریت به دهانش مزه کرده!با حوصله و صبورتا پایان من وسلیمان را پذیرفت.می گفت پنج تا هفت سال دیگر بازنشسته می شود با احتساب بیست و پنج سال خدمت وباز هم می خندید.با هیجان و آب و تاب کارهایی را که در مدرسه شده بود باز گو می کرد الحق که مدرسه کلی تغییر کرده بود .برای من نمونه واقعی کسی بود که چیزی را زیاد سخت نمی گرفت و البته همه چیزهم برایش آسان می شد!
اپیزود دوم
ایرج مومنی؛معلم زبان انگلیسی
بی خیالش،بزن بریم از اینجا
از در که وارد شد دیگر خبری از آن موهای پر پشت و پر کلاغی نبود، لاغر با چهره ای که گرد روزگار بر آن نشسته بود وغمی در چشمانش. اما زیاد در چشمانش نماند وخیلی زود بر زبان آورد. خسته بود و پر از گلایه از روشهای آموزشی که حتی در بهترین دانشگا ه های ما هم باب شده لا اقل در مورد او که برگزیده ی الگو های برتر آموزشی شده بود و سالها شاگردش بودم می دانستم شعار نمی دهد.می گفت چند روز هفته را که برای ادامه تحصیل به تهران می رود تنها چیزی را که آموزش می دهند این است که بی خیالش به فکر خودت باش آموزش وابتکار متری چند؟!واقعا متری چند؟!!!به فکر رفتن بود.
اپیزود سوم
احمد افسری ؛ آشپز
زمانی برای سرآشپزی
باورم نمی شد هنوز هم آنجا باشد من را خوب به یاد داشت ولی سلیمان را در نگاه اول نه بعد البته شیطنت های سلیمان را با حرارت تعریف می کرد و همه کلی خندیدیم.هنوز هم آشپز بود آخرین باری راکه سرآشپزی کرد آبگوشت آنقدر شور شد که من با آن همه عشق به نمک ظهر راگرسنه به کلاس رفتم.بعدا البته گفت که در حین ریختن نمک ، کیسه نمک پاره شد و توی دیگ افتاد نمی دانم کیسه اش سهم که شد!!
اپیزود چهارم
محمدفرض؛ معلم دینی،عربی،قرآن
اشکها و لبخندها
هیچکدام از ما را به خوبی به یاد نداشت بر خلاف سلیمان به نظر من هنوز هم همان چهره آرام و متین را با لبخندی پدرانه بدون تغییر حفظ کرده بود شاید به این دلیل که همان موقع هم ازدیگر همکارانش به میانسالی نزدیک تر بود هنوز هم بغضش را یک روز بعد از کنفرانس برلین در کلاس دینی از یاد نمی برم خیلی از دست اکبر گنجی ناراحت بود .

